فصل پروانه شدن   

چراغ ها خاموش شد و تاریکی آوار شد روی سرمان.پرده ی مخملی ضخیم نور را توی گلوی پنجره خفه کرده بود.

مدتی طول کشید تا چشممان به تاریکی عادت کرد.با احتیاط کاغذها را از توی پاکت بیرون کشیدم و دادم دست یکی از بچه ها که هر کاغذ را به چهار قسمت مساوی تقسیم کند. و تأکید کردم که کاغذها نباید نور ببیند. با خودم  فکر کردم این جمله را توی این مدت کوتاه چند بار است تکرار می کنم؟و از وسواس فکری ام به وحشت افتادم.

صدای غژغژ کاتر سیاهی اتاق را می شکافت و از سنگینی فضا می کاست.

یکی از بچه  گفت :"ببخشید استاد خیلی تاریکه من نمی تونم کاغذهارو مساوی تقسیم کنم"

یادم افتاد چراغ اضطراری را روشن نکرده ام.کورمال کورمال به طرف دیوار حرکت کردم و با خودم فکرکردم صدای کدامشان بود؟

بین راه دستم خورد به یک چیز پشمالو و نمور .وحشت زده دستم را پس کشیدم

گفتم "مقنعه ات رو در اوردی ؟"

"گرمم بود استاد اشکالی داره؟"

این بار صدا را خوب شناختم .فکر کردم چه راحت ،و کلید برق را فشار دادم .اتاق پر شد از نور قرمز.

 

استاد رنگ قرمز را خالی کرد روی پالت و با کاردک شروع کرد به هم زدن .نگاهم روی مدل دنبال هاله ای از رنگ قرمز می گشت و نمی یافت .

نگاه و حرکات مصممش جرأت پرسیدن را از من می گرفت .بوی عطر آشنای همیشگیش پیچیده بود در فضا .کلاس بیش از اندازه روشن بود.همه ساکت بودند و نگاه ها از فاصله ی بین بوم و مدل فراتر نمی رفت .

بی جهت قلمو را توی رنگ می غلتاند .چهره اش بی تفاوت و آرام می نمود.قرار بود چند تا کتاب برایم بیاورد ،نمی دانم یادش مانده بود یا نه.

گفت :"خانم خیلی خوبه که شما اهل ادبیاتید"

چشم از مدل بر نداشت و گفت.آرام انگار که نخواهد کسی بشنود .خوشحال از اینکه موقعیتش پیش آمده با لحن صمیمانه ای گفتم :"ببخشید استاد اگه خاطرتون باشه .."

"بله بله اوردم. آخر کلاس یادم بنداز..."و دردی پیچید توی چهراش .کمرش را محکم گرفت و واژه ای نامفهوم را زیر دندان هایش جوید.

صدای خرد شدن شیشه ای موج انداخت در برکه ی سکوت کلاس و بوی تیز تربانتین در فضا پیچید .

همه عادت کرده بودیم به دیدن این دردها .رنگش پریده بود و بیقراریش را قدم می زد در کلاس.

بیست دقیقه ای قبل از پایان کلاس عذرخواهی کرد که نمی تواند بماند و کتش را برداشت و کتابی را که زیر کتش بود پشت و رو روی دسته ی صندلیم گذاشت و بی آنکه حرفی بزند بیرون رفت.

قلمو را ول کردم توی قوطی نفت و با نوک انگشت کتاب را بر گرداندم روی جلد کهربایی و کهنه ی کتاب نوشته بود "چشم هایش ".

 

عرق از روی پیشانی ام سر خورد پایین .گرمای مرداد طاقت از آدم می گرفت .یکی گفت:"ببخشید استاد چشم هاش.."دستم را از روی کلید برق برداشتم و عاصی گفتم:"چشم هاش چی ؟"

"چشم هاش چرا خوب ظاهر نشده ؟"

عاصی تر گفتم :"کی اجازه داده عکس چاپ کنید؟"

دو چشم قرمز براق توی تاریک روشن صورتی که درست پیدا نبود گفت :"استاد این عکس مال جلسه ی قبله"

خدای من !چرا این قدر عصبی بودم ،چرا احساس خستگی می کردم؟!

باز هم صدای غژغژ کاتر می آمد .پرسیدم :"تمام نشد کاغذ ها ؟چرا اینقدر لفتش می دی ؟".و به چشم های قرمز براق گفتم:"احتمالاً به نگاتیوت کم نور دادی .یا زمان ظهورت کم بوده .ممکن هم هست داروی ظهور کهنه بوده .شاید هم...امروز همم همین نگاتیو رو چاپ بزن ببینم ایراد کارت کجاست"

هوای دم کرده ی تاریکخانه مثل سنا بود .همه جمع شده بودند دور پنکه و از ترس گرما جم نمی خوردند.غر زدم "تا کی می خواید اونجا وایستید؟!توی این گرما این همه راهو کوبیدید تا اینجا که یه چیزی یاد بگیرید .دلتون واسه خودتون نمی سوزه؟!"

و با خودم فکر کردم این حرف ها از روی دلسوزی بود یا لجبازی؟

آگراندیسور را روشن کردم و با عجله نگاتیو را گذاشتم توی کاش .نیم رخ مهو هانیه روی صفحه ی زیر آگراندیسور ظاهر شد.یکی گفت:"نگاتیو رو برعکس گذاشتید"

پیچ وضوح را چرخاندم ،تصویر واضح تر شد.اما کاش را بیرون نکشیدم که نگاتیو را درست کنم.بی تفاوت تکه های کاغذ را از توی پاکت بیرون آوردم و شمردم .

"به هر کس دو تیکه کاغذ می رسه .مواظب باشید نور نبینن چون کاغذ اضافی ندارم به کسی بدم"

 یکی از کاغذها را برداشتم و بقیه را گذاشتم روی پاکت .

"اولیش رو خودم چاپ می کنم" و مشغول تنظیم کادر شدم .همان صدا دوباره گفت :"نگاتیو رو برعکس گذاشتید"

عرق از روی گردنم پایین غلتید و عاصی گفتم "شما می تونی بعد از چاپ اونو درست دستت بگیری"

از لجبازی خودم بدم آمد یکدفعه احساس ضعف شدیدی کردم .قلبم مثل کوره داغ شده بود .دردی توی کمرم پیچید

دیگر طاقت نیاوردم .کاغذ را پرت کردم و از تاریکخانه زدم بیرون.توی راهرو صدای فریاد بچه ها بلند شد که :"استاد همه ی کاغذها نور دید"

 

استاد گفت:"دیدن نور ها کاری نداره ،کافیه چشماتو کمی تار کنی.این طوری"و چشم هایش را ریز کرد.

"به درجات مختلف تیرگی خوب دقت کن .همه یکسان نیستن ،هر تیکه با تیکه ی بعدی فرق داره .سعی کن خوب ببینی .این خیلی مهمه ".

 

نرگس گفت :"مهم که نباشد باشد یا نباشدش مهم نیست." گفتم :"سفسطه نکن تو همیشه سعی داری حقیقتو پشت جمله های زیبا پنهان کنی "

"کدوم حقیقت؟!تو همیشه از هر چیز کوچیکی یه مشکل بزرگ می سازی"

"همه ی کاغذ ها خراب شد این مشکل نیست!؟"

خندید و گفت :"اتفاق است پیش می آید"

مدتی ساکت ماند چیزی که نگفت پریسدم :"امروز کلاس میای؟"

"آره نکنه تو هم خیال داری بعد از یک ماه بیای کلاس؟!"

"اگه تونستم بیام بیرون حتماً" و گوشی را گذاشتم.

مادر با یک بغل سبزی آمد توی هال و بنا کرد به غر زدن .روسری و چادرش را گوشه ی پرت کرد و ولو شد روی زمین.

سریع پمپ کولر را زدم ،از آشپزخانه دوتا آبکش آوردم و بی مقدمه شروع کردم به پاک کردن سبزی ها.

مادر گفت:"زرنگ شدی !چه خبره؟!"

چیزی نگفتم .دلم گرفته بود و حوصله ی حرف زدن نداشتم .

"لباساتو چرا عوض نمی کنی ؟"

وانمود کردم که نشنیده ام .چشم من به ساعت بود و چشم مادر به من. یک دسته جعفری برداشت و در حالی که می تکاند که آشغال های لابه لایش بریزد گفت:"امروز حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون.حوصله ی سوال جوابای باباتو ندارم .اگه این دفعه بخواد دست روت بلند کنه من دیگه..."

ده دقیقه مانده بود به پنج و من احساس می کردم مادر بیش از اندازه غر می زند.

نرگس گفت :"ده دقیقه تأخیر.تو کی می خوای آدم بشی ؟!"

گفتم :"اگه به خاطر استاد ماکان نبود اصلاً نمی اومدم."

"ماکان؟!"

یکدفعه دلم ریخت .نمیدانم چرا؟ از اینکه استاد را ماکان صدا کرده بودم یا از اعتراف اینکه فقط به خاطر استاد آمده ام.

تخته شاسی ام را یک ماه پیش توی کلاس جا گذاشته بودم.به بهانه ی پیدا کردنش بلند شدم و نیم نگاهی از پنجره به بیرون انداختم .استاد هیچ وقت دیر نمی آمد .بچه سرشان توی کارشان بود .چطور می توانستند این همه بی خیال باشند!

نرگس گفت :"آشفته ای !؟" اما خسته بودم .از اینکه همیشه خواسته هایم را به خاطر دیگران و شرایط نامناسب زندگی کنار گذاشته بودم.از اینکه اختیارم دست خودمم نبود.از اینکه پرهایم را چیده بودند و همیشه با ترس به پریدن فکر می کردم .

"باید بودی و می دیدی.بهترین فیلمی بود که توی جشنواره دیدم "

"راجع به چی حرف می زنی؟"

"(به جنگ زمینی).کارگردانش رایا نصیری بود.اگه اشتباه نکنم امروز اختتامیه جشنواره است.تا ده شب پخش فیلم دارن .حیف که تو نمی تونی بیای"

فکر نکرده گفتم:"میام ولی تا ساعت هفت بیشتر نمی تونم بمونم"

 

روی صندلی سر خوردم و به پشت لم دادم .تنم کرخ شده بود .احساس سبکی می کردم و از حسی شبیه پرواز لبریز بودم.تیتراژ پایانی (لحظه ی شروع شب) با موسیقی در جریان بود .ساعت شبنمای نرگس توی تاریکی می درخشید.8:40 دقیقه بود .چراغ های سالن برای چند لحظه روشن شد.نگاهی به لیست فیلم ها انداختم .فیلم بعدی مربوط به بخش مسابقه ی بین الملل بود.

بلند طوری که نرگس هم بشنود گفتم"ناپدید شدن/ ولادیمر پروویچ/بتاکم/مستند/شانزده و پنجاه و چهار دقیقه/صربستان" و آرام توی صندلی فرو رفتم.

لینک
پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٧ - فرشته در دوزخ

   من تاریکم   

حال عجیبی است. هر چه فکر می کنم نمی فهمم .یعنی هم می فهمم هم نمی فهمم. چیزی است بین خوشی و ناخوشی٬ مرزی آنقدر باریک که نشود تشخیصش داد .

 

انگار خسته ام .مثل کسی که تنش از آستانه ی خستگی گذشته و از فرط خستگی دیگر حتی خستگی را هم نفهمد.

چیزی توی گلویم گیر کرده که تکلیفش را نمی دانم.باید فریادش کنم یا بنالمش؟!شاید هم قهقه ای باشد یا شعری به احتمال غریب.

گیجم٬ منگم .انگار خودم را نشناسم یا بعد از سال ها پی به آشنایی غریبی با خودم برده باشم.

خدایا! این چه دردیست ! این درد بی دردی؟! کاش کسی رودر رویم می ایستاد و می خواباند توی گوشم. کاش پدرم یک بار دیگر می مرد .کاش حال و روزم ناله بود. آن وقت آنقدر می نالیدم که همه ی شیشه های دلم پاک شود.اما نیست.

چیزی توی دستم بود٬حرفی توی دهانم.کسی چیزی گفت که از یادم رفت؟!شاید هم قرار بود کاری کنم برای خودم یا برای کسی که دوستش دارم.

آن چیزی که دستم بود بلیط نبود؟! بلیط قطار ٬شاید هم هواپیما؟!

امکان دارد الان کسی منتظرم باشد؟یا من منتظر کسی؟ ببینم کسی به زمان دست نزده؟ خوب نگاه کنید ٬من درست سر جایم ایستاده ام ؟یعنی همان جایی ایستاده ام که باید باشم؟

لابد می خواستم عاشق کسی باشم و نشدم.شاید هم قرار بوده من به دست کسی کشته شوم یا کسی به دست من.

من به پیامبری برگزیده شدم یا رسالتی از دوشم برداشته شده؟!

اینجا تاریک است یا من کور شدم؟!چرا هر چه می گردم آن چیزی را که افتاد ته دلم پیداش نمی کنم؟!

لطفاْ کسی چراغ ها را روشن کند

لینک
شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧ - فرشته در دوزخ

   شاهزاده کوچولوی کبريت فروش   

فصل اول: ....۹۹۱ِ۹۹۲ِ۹۹۳

فصل ۲:   چند سال پیش بود که    زمستان آغاز شد؟!چند ماه پیش بود که شب؟!

انگار زمین فراموش کرده بچرخد.نه زمستان خیال تمام شدن دارد٬نه این شب.

برف همچنان  بی خیال زمین و زمان می بارد.

فصل۳:نه٬این آخر قصه نیست٬اینجا جمع شده اید که چه؟من نمرده ام٬فقط روی برف ها خوابیده ام تا خواب خورشید را ببینم

خانم! آقا! من دختر کبریت فروش نیستم٬من شاهزاده کوچولوام؛فقط تاجم را دزدیده اند

فصل ۴:....۹۹۴ِ۹۹۵ِ۹۹۶

تمام شد .می خواستم با این کبریت های سوخته نردبانی بسازم تا آسمان٬اما...

من سردم است.من سردم است و هنوز هزار و خدا پله تا خورشید فاصله است

فصل ۵:باددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

فصل ۶ندارد

لینک
یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦ - فرشته در دوزخ

   چه خوب شد که آمدی   

 

هیچ می دانی پشت پنجره ایستادن یعنی چه ؟ تا حالا انتظار کشیده ای ؟

این کار برای من عادت شده بود . شب و روز نمی شنا ختم . می دانستم یک روزی در باز

 می شود و تو مثل همیشه  می آیی تو .حالا با دست پر یا خالی ، دیگر برایم مهم نبود  . فقط خودت  را می خواستم .

هر بار کسی در می زند خیال می کنم تو آمده ای ، چند بار هم همین طور شد، در را باز کردم و دیدم که تویی . اما فقط توی خواب . کی تعبیر می شود آمدنت ؟

برف می بارید ، بی صداتر از نفس های من و من روی هر ه ی پنجره  نشسته بودم و با انگشت شکل می کشیدم روی بخار شیشه . دستم به کشیدن دایره ای چرخید تا سر دخترکی را بر نمناکی شیشه حک کنم . با گردنی کشیده و بعد دوبافه مو روی سینه و ........ . توی مردمک چشم هایش بود که آمدنت را دیدم . نه ، چیزی شبیه آمدنت را .........

 مادر گلوله سیاهی بود که آرام  روی سپیدی برف ها می غلتید به سمت باز کردن در .

کت قهوه ای راه راه که آمد تو ، گفتم دیگر تمام شد . تمام شد این پشت پنجره نشستن ها تمام شد این عادت و نفهمیدم خودم را چطور رساندم پایین .

پسر عموی نا تنی مادر بود ، با ماشینش برایمان نفت  آورده بود . من نگاه می کردم که چطور پیت ها را دو تا دو تا بر می دارد و توی انبار حیاط می گذارد . از ذوق گریه کردم . پریدم بغلش و سرم را مالیدم روی سینه اش ، بوی عطر تو پیچید توی نفسم . مادر چنگ انداخت به صورتش . به من فحش داد و به آنکه شبیه تو بود گفت که من هنوز بچه ام و فقط قدم بلند شده . مادر همیشه دروغ می گفت . می گفت تو رفته ای سفر . مگر سفر رفتن چقدر طول می کشد من بزرگ شده ام دیگر . دستم می رسد زنگ بزنم ، حالیم می شود این چیزها آخ که چقدر دنبالت گشتم .

تو که نبودی خیلی بد بود . همه به ما فحش می دادند . می گفتند : یتیم های حاج منصور . مادر گفت « یتیم که فحش نیست » ! گفتم اگر نیست پس چرا وقتی به نگار و سمانه گفتم ، عمه توران کتکم زد ؟!

مادر هم دوست نداشت بیوه ی حاج منصور صدایش کنند . هر روز خدا ، گریه می کرد .

 می گفت من با پنج  دختر قد و نیم قد چه کار کنم ؟

مادر اعصاب نداشت . همیشه دعوایمان می کرد . تو نبودی یادت نمی آید آن روز وقتی زن همسایه از باغشان یک سطل آلو برایمان آورد و بچه ها سرش قشقرق راه انداختند مادر چطور با بی رحمی سطل را قاپید و پرت کرد روی راه پله . آلوها از پله ها سرازیر شد و بچه ها با چشم های خیس ، مات ماندند . مادر که افتاد به گریه ، بچه ها مثل گله ی رم کرده ، حمله کردند به پله ها  ، دختر های ناز پرورده حاج منصور .

آخ که چقدر دنبالت گشتم . هر روز به بهانه ای می رفتم در مغازه ی عرب همان که  یک پایش می لنگید . تو نمی دانی ، قبلاً ها نبود باید ببینیش . سبیل ها یش مو  نمی زد به سبیل هایت .

خندها یش هم شبیه خنده های توست . فهمیده بود دوستش دارم . یک بسته قره قروت نشانم داد ، گفت : دوست داری از اینها ؟ خوشحال شدم ، رفتم جلو دستش را پس کشید و گفت : « نه ، نه ، اول بوس »

دستم را بردم جلو ، مرا کشید طرف خودش و لب هایم را محکم بوسید خوشم نیامد ، تو همیشه نوک انگشتانم را می بوسیدی . می گفتی سبیل هایم پوستت را اذیت می کند . زن همسایه دیده

 

بود انگار ، چو انداخت پشت سرم . گفتند : دختری که پدر بالای سرش نباشد باید هر روز از بغل یک نفر بیاوریش بیرون . گفتند : باید زود شو هرش بدهی . به مادرم گفتند .

من همه اش سیزده سالم  بود . هرچه خواستگار آمد گفتم نه . از همه شان بدم می آمد می ترسیدم ، گریه می کردم ، خودم را می زدم ، تا اینکه تو آمدی . کی تا حالا دیده کسی باباش بیاد خواستگاریش . همان کت  قهوه ای راه راه تنت بود . من ذوق کردم . پریدم بغلت . مادر دوباره به صورتش چنگ انداخت به من فحش داد و به زن های ادکلن زده ای که صدای زرزر النگو می دادند گفت من دختر م را به پیرمرد نمی دهم . من جیغ کشیدم . گفتم : یا تو یا هیچ کس .

مادر به گریه افتاد گفت دخترم غریبی نکشیده  ، زبان شما را نمی فهمه . حاج جابر، جان تو و جان دخترم و و کاسه آب را ریخت پشت سرمان !

بابا اسمت را عوض کرده ای چرا ؟ حاج جابر گفت استغفرا....... ، دختر چند بار گفتم به من نگو بابا .

و دختر یک دفعه حالش به هم خورد از غربت ، از بوی گند دریا و از آن خانه درندشت خالی . شب را نخی از صدای جیرجیر ک می شکا فت و دختر گریه می کرد زیر پتو . از اینکه بابا به جای آنکه نوک انگشت هایش را ببوسد گلویش را می بوسید . از اینکه بابا ساعت شب نما نداشت .

صبح وقتی حاجی رفت ، دختر توی آن اتاق ها ی هزار تو تنها ماند .

حقیقتی عذابش می داد . تغییری که از تمام کودکیش هیچ نگذاشته بود جز ........... چمدانش را به هم ریخت . عکس ها را ریخت وسط اتاق و شروع کرد با هلهله . بین کودکی های رنگارنگش چرخیدن . پایش روی عکس چهار سالگی اش لغزید و خنده از دهانش افتاد . موهایش کوتاه بود . ایستاده بود کنار پدرش که کت قهوه ای  راه راه تنش بود و با دهان نیمه باز می خندید .

نه، آینه به آدم دروغ نمی گوید . از تمام کودکیش هیچ نمانده بود .

تنگ غروب بود و دختر روی هره ی پنجره نشسته بود و انتظار می کشید تا بابایش از سر کار بیاید . توی یک دستش چاقوی دسته طلایی پدر بود و توی دست  دیگرش یک با فه موی بریده . لباس هایش نا مرتب و کثیف بود . دست هایش قره قروتی اش را مالیده بود به موها و دوردهانش . حس می کرد دارد خودش می شود .

دارد خود فراموش شده اش را به خاطر می آورد اما انگار باز هم چیزی کم داشت .

پشت پنجره برگ می بارید و دختر هرچه فکر می کرد شباهت گمشده اش را نمی یافت .

 باد برگها ی زرد و خشک را توی حیاط چرخاند . درخت توت عریان تکیه داده به دیوار

شاخه هایش زیر آوار کلاغ خم شد .

پشت شیشه ی غبار گرفته پنچره ،کم کم همه چیز از نگاه دخترک محو شد .

کلاغ ها از روی درخت پریدند . کلید توی قفل  چرخید . بابا آمد تو . دختر خودش را خیس کرد از ذوق .

لینک
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - فرشته در دوزخ

       

و زمین جای خوبی برای زندگی نیستدختر از ابر زاده شد

با موهایی ژولیده و

گیوه هایی

که در بهشت جا گذاشته بود

لینک
پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - فرشته در دوزخ

   دوش درحلقه ی ما   

دیگرکجا بایدمی جستمت؟کجا مانده بود که نجسته بودم؟به هرچه دست

می ساییدم ٬تورابومی کشیدم.خیره می شدم به تو ونمی دیدمت.همه جا بودی ونبودی.فقط حلقه مانده بود.بی شک آنجا....

اما درحلقه هم راهم نمی دادند بهارهای عمرآنقدرنبودکه دستانم را لایق بوسیدن دست هایت کند.اکنون که با موهای بلند پریشان درحلقه می چرخم تمام کودکی ام راسراسیمه دویده ام.

حلقه می چرخیدبا موی  پریشان.من درحلقه می چرخیدم٬تودرمن.حلقه با صدای دف می رقصید٬حلقه بانوای تنبور.حلقه ذکرمی خواندو من بی ذکرمی رقصیدم.

صدای تو همواره درگوشم بودونبود.تولحظه ی مقابلم می رقصیدی وهمان لحظه کنارم ولحظه ای دیگرپنهان درمن.

چشم هایم بیگانه بامن تو را می دید و نمی دید.دست هایم تو را لمس می کردو  نمی کرد.تودرمن بودی ٬تومن بودی ومن بیگانه با خویش.

صدای ذکر در اوج بود و صدای پبدا و پنهان تو.درسرم آتشفشان بود و  دستانم درحسرت دست ساییدن به تو گر   گرفته.حلقه می چرخید٬می رقصیدو ذکر

می خواند.

بچرخانم٬برقصانم٬بمیرانم٬بسوزانم.

می چرخید٬می چرخید٬می چرخید.من درحلقه٬تودرمن وجهان دورسرم.

آه سرم.سرم گیج رفت.ازپا افتادم وازحلقه بیرونم بردند.مست وجنون زده بودم ازاینکه لحظه ای تو را آشکارا دیده ام و بعد٬از فکر اینکه تو را هرگز ندیده ام  گریه ام دراوج.توبیرون حلقه هم بودی.لحظه ای درخت می شدی ومقابلم می ایستادی ولحظه ی دیگرماه بودی٬ماه بالای سرم.لحظه ی دیگر.....

آب ریختند روی سرم٬تو باآب جاری شدی برمن .گفتند: «کسی که از پا افتاد دیگر نباید به حلقه بر گردد»

گفتم:«نه اکنون و نه هیچ وقت دیگر»

گفتند :«کافر شدی؟»و تیغ کشیدند

من   نترسیدم.اما پاهایم مرا دواند.کسی درمن بودکه می دواندم.

من سردم است.من سردم است وهرچه چشم می گردانم در این تاریکی٬جز چند چشم براق درنده هیچ نمی بینم.

می ترسم.کی توراگم کردم؟کجایی که نمی بینمت؟

توی این تاریکی آتش ازکجا پیدا کنم؟پاهایم چرا به فرمانم نیست؟! آن نور٬آن درخت آتش گرفته......؟!

«کفش هایت رادرآور٬اینجا مکانی مقدس است».

من موسی ام یامنم؟خوابم یاخیال؟تاریخ داردتکرارمی شودیا من درتاریخ تکرار.

من گم شده ام یا پیدا؟!

لینک
دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥ - فرشته در دوزخ

       

این وبلاگ متعلق به فرشته در دوزخ می باشد
لینک
سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥ - فرشته در دوزخ